*ღاشک ها و لبخندهاღ*

گاهی "سکوت" کن مانندخورشید...گاهی لبخند بزن مثل ماه...گاهی اشک بریز برای آنانکه "نمی فهمند" تنهایی...

وقتی که می رفتی، بهار بود


تابستان که نیامدی، پاییز شد


پاییز که برنگشتی، پاییز ماند


زمستان که نیایی، پاییز می ماند


تو رابه دل پاییزی ات


فصلها را به هم نریز ...

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شایدفراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق
شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را


میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر
فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است
و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

+ تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

بعد از ماهها اومدم....دیگه دلم طاقت نیاورد این دوری رو...الان چشام پر از اشکه.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم هوای اینجارو کرده بود.گلکم...دوباره سلااااام

تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید به سیگارم حسادت کرد

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تو می خندی
حواست نیست

+ تاريخ ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

دلم با تو نیست انگار!می دانی و با بزرگواری به رویم نمی آوری!و من مدام به خودم دلداری می دهم که دل تو هم با من نیست!هرچند دوست دارم اینجوری فکر کنم تا عذاب وجدانم کم شود!دلم می خواهد فکر کنم تو هم قلبت  جایی دیگر است تا به خیال خودم یر به یر شویم!و این بازی ادامه دارد!دلم خسته است و تو هم می دانی!روحم فرسوده شده.فرسودگی آرامش می طلبد وآرامش فرار از همه واقعیت های چندش آور و تلخ زندگی را!برای همین است که دارم فرار می کنم از همه چیز!از تو که متفاوتی و این تفاوت بیشتر مرددم میکند! از زندگیم که بوی گناه می دهد انگار! گناهی نکرده! و از خودم که افکاری مثل خوره به جانم افتاده اند و آزارم می دهند!می خواهم تغییر کنم و تو هم اگر نمی توانی تحمل کنی روح آشفته مرا و دلی را که دیگر مال هیچکس نیست،خدا پشت و پناهت.هرچند به بودنت نیازمندترم...شاید!

 

+ تاريخ ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

ساعت 2 نصفه شبه

بازم توی حاله خودم نیستم...

بازم احساسه پوچی میکنم...

بازم دلم واسه قدیما واسه بچگیا تنگ شده...

بازم بغض کردم...

بازم چشام هوای بارون کرده...

بازم دلم پره...از خودم...از دنیا...از مردمش...از خالقش...

شاید من اشتباه رفتم...شاید نه...حتما من راهو اشتباه رفتم...

درسته اشتباه رفتم اما خوردم به بن بست...کمکم نمیکنی؟

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کمکم نمیکنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

بازم دارم کم میارم...

بازم دارم شکستو قبول میکنم

بازم دارم به هیچ میرسم...

بازم دستام خالیه...تهی...پوچ...

بازم...

بازم...

بازم...

بازم یه نگاهی به این پایین بنداز...

 

هنوز بیدارم

هنوز بیدارم، در انتظارم

صبحی دوباره شعری ندارم

کاغذ سفید است، بغض ی تلنبار

آهی کشدم بجای خودکار

 

همسفر شعر صبحی بی حاصل 

حس ترانه از بغض غافل 

نه نای گریه نه نی به فریاد

بغض ترانه از جنس فولاد

 

آفتاب بس کن، بس است طعنه

یا طعنه ی تو یا چوب شحنه

شب را ربودی؛ دزد شبی تو

شاعر شبش مرد؛ بی سببی تو 

 

رسم زمین است دیروز و امروز

امروز و فردا تکرار هر روز

در شب تکرار من بوف کورم

حک شود این شعر بر سنگ گورم

 

+ تاريخ ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
ارزویی جز تو در دل ندارم

من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای من ارزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جان

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
ارزویی جز تو در دل ندارم

+ تاريخ ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

عشق چیست

طفلی پرسید عشق چیست :
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم

توی خیابونا پر شده از کادوهای رنگارنگ و عجیب و غریب...تعجبهر جا که نگاه میکنی توی هر مغازه یه عالمه کادوهای خوشگل قرمز رنگ میبینی که نظرتو جلب میکنن و وادارت میکنن چند لحظه ای بایستی و بهشون نگاه کنی...خوشمزهمغازه ها شلوغه و عاشقا در تب و تاب ...قلبمن از طرف خودم این روز شیرینتون رو تبریک میگم...هورا

" پارسال این روزا برامون پر بود از عطر شکلات و کادو و عروسک اما امسال نمیدونم ولنتاین رو با کی جشن میگیری"

 

+ تاريخ ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

چه سخت است

                هنگام وداع

                        آنگاه که در می یابی

                                           چشمانی که

                                                         در حال عبور است

                                                                     پاره ای از وجود تو را نیز

                                                                                         با خود خواهد برد...!

...................................................................

....................................

..........

این روزا حسابی دلم تنگ شده....

دلم واسه خودم تنگ شده....

واسه بچگیا...

واسه شیطنتها...

واسه خندیدنا...

واسه گریه کردنا...

واسه رفاقتا...

واسه خیانتا...

واسه جیغ زدنا...

واسه کتک خوردنا...

واسه آب...بابا...نوشتنا...

واسه توی حیاط مدرسه دویدنا...

واسه مشق و جریمه ها...

حتی واسه عاشقیا...

قهر کردنا...آشتی کردنا...

واسه مامانا...واسه باباها...

واسه همه و همه چیزایی که کلی خاطرات خوب و بد باهاشون داشتم...

شماها چی؟

دلتون واسه چیزی یا کسی تنگ نشده؟

اگه دوست داشتین توی کامنتها بگین...منتظرم...

یا علیبای بای

+ تاريخ ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()

بالاخره امتاحانا تمام و من برعکس همیشه گند زدم به امتحانامنیشخند

استاتیک را هم افتااااااااااااااااااااااادیییییییییییییییم و کلی حال کردییییییییییییییییمنیشخند

مامانی محترم هم گفت تو دانشگاه برو و درس بخون نیستی....کلی خوشحالم که درس تمام و اومدم اینجا که بگم برگشتمماچ

این هم وضع من بخونید و بخندید:

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.خنده

 یا علی بای بای

+ تاريخ ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ نگاشته شده از دل سحر چند قطره اشک چند جرعه لبخند ()